در مذمت مقبول بودن

معلم که بودم بچه‌هام موقع نوشتن املا بعد از نوشتن هر کلمه ازم میخواستن نوشته‌شون رو ببینم و درستیش رو تایید کنم. ادامه دادن املاشون به تایید من کاملا ربط داشت و اگه نمی‌رفتم بالا سرشون و تایید نمی‌کردم که درسته نمی‌رفتن کلمه بعدی و تا آخر املا درگیر همون کلمه اول بودن که آیا درسته یا نه؟!

مقبول بودن دقیقا همینقدر فلج‌کننده‌ست و می‌تونه ادامه دادن رو برات غیر ممکن کنه! تا مطمئن نباشی که مقبول دیگری یا دیگران هستی گام بعدی رو بر نمی‌داری و اگه برداری ذهن و روحت همچنان درگیر گرفتن تایید و مهر قبولی از دیگرانه!

مقبول بودن همیشه تو رو کوچیک نگه می‌داره. شهامت ریسک خودت بودن و واقعی بودن رو ازت می‌گیره و تو برای هر تصمیم نگرانی که نکنه مقبولیتت در ذهن دیگران دچار خدشه بشه... پس راه بی‌دردسری رو پیش می‌گیری که توش همچنان مقبول بمونی!

چند ساله که هر چند وقت یه بار وقتی حس می‌کنم بابت یه کاری خیلی مورد تایید دیگرانم، سعی می‌کنم تغییری در طریقت مقبولی که پیش گرفته بودم ایجاد کنم و اجازه ندم تاییدات دیگران به من فرم خاصی رو تحمیل کنه! بدون اینکه ذره‌ای نگران باشم که دیگران ( که گاهی نزدیک‌ترین آدم‌های زندگی منن) چه فکری راجع بهم می‌کنن...

چند خط از یک زندگی معمولی

از اینجا خوشم میاد. بیشتر از جاهای دیگه... اینجا کمتر تصویری و بیشتر کلامیه... یه زمانی فقط اینجا راحت بودم چون فقط آدم کلمه و نوشتن بودم. چند روز پیش برای یه دوستی نوشتم نتونستم تماس بگیرم آخه می‌دونی من نوشتاریم خوبه!!! بعد از فرستادن پیام از خودم خوشم نیومد. از اینکه همچنان پشت خجالتی بودن قایم میشم. گوشی رو برداشتم و زنگ زدم...

اینکه اینا رو می‌نویسم شاید سطحی بنظر بیاد ولی برای من شبیه به نگاه کردن به ته چاهیه که همش فکر می‌کنم ازش بیرون اومدم اما یهو متوجه میشم دقیقا هنوز تو همون چاهم...

***

شاید لازم باشه اشاره کنم که دو هفته تو جنگ بودیم با اسراییل و آمریکا! اینکه میگم شاید لازم باشه بگم هم از اون نظره که من همش تو این ۱۲ روز از خودم می‌پرسیدم ما کی تو جنگ نبودیم؟! شخصا یادم نمیاد روزی نجنگیده باشم فقط کیفیت زخم‌هایی که دشمن می‌زد توفیر داشت وگرنه که ما همش در جنگیم...

***

از جنگ سخت‌تر و آزاردهنده‌تر بیماری دوستم بود. عبور می‌کنم از توصیفش و فقط شاکرانه میگم که به هر حال داره می‌گذره هرچند سلول سلولم درد می‌کرد تو این مدت از فکر تکرار دردهایی که من کشیدم...

***

پیشنهاد ارتقای شغلی درست درمونی بهم شد توی این هاگیر واگیر... ولی خب شرایط رفتنم نیست. دلم میخواد ولی خب با توجه به اونچه پیرامونم داره میگذره شدنی نمی‌بینم. اینم سپردم دست خدا!‌شد شد، نشد هم خدا رو شکر می‌کنم. شدیدا به این آرامش رسیدم که خدا بخواد خودش می‌چینه...! مطرح شدن پیشنهاد به خودی خود برام خوشایند بود. بقیه‌ش هم تا چه پیش آید...

***

خیلی تو مسیر دلخواه خودم دارم حرکت نمی‌کنم. دور افتادم از اون نظمی که یه دوره طولانی باهاش زندگی کردم. اون نظم و دیسیپلینی که باعث می‌شد مشتاق و یادگیرنده بمونم. چرا؟ فکر کنم بالا اشاراتی کردم. زندگی به قاعده نمی‌گذره... باید یه سامونی بدم به این وضع و اوضاع!

***

تولدمه! مناسب دیدم در پایان به این مهم اشاره کنم... :)

هرزنامه

۱- داشتم به این فکر می‌کردم که وقتی معلم بودم، هم مطالعه‌م بیشتر بود، هم خلاقیتم... و از همه مهم‌تر بقول احسانو خلوت پت و پهنی داشتم برای غرق شدن! دیشب خواب آشفته‌ای داشتم. جوری که بعد از سال‌ها نصف شب آیه الکرسی خوندم و از دور فوت کردم به اعضای خانواده‌م. کاریه که خیلی ساله نکردم. بعدش خوابم برد، خواب نسبتا آرام‌تری بود اما باز هم راحت راحت نبود. دوباره بیدار شدم و توی خواب و بیداری فکر کردم صبح که بیدار شدم سعی کنم آدم بهتری باشم. دوباره غرق خواب شدم و دوباره با این فکر که بالاخره برم سراغ تذهیب یا دوباره تصویرسازی رو از سر بگیرم بیدار شدم. خوابم برد و دوباره از فکر اینکه هنوز نتونستم برای سرگروه‌های آموزشی جلسه‌ای برگزار کنم بیدار شدم و یادم اومد که جلسه تخصصی مدیران چی پس؟! گوشی رو از زیر تخت بیرون کشیدم و نوشتم جلسه مدیران، جلسه سرگروه‌ها (شرح وظایف)، تصویرسازی/تذهیب؟! و گوشی رو گذاشتم کنار و این بار خوابم برد تا حول و حوش ۸ صبح!
۲- بیدار شدم و نشستم پای لپ‌تاپ! داشتم به لیستی که دیشب بی‌خوابم کرده بود دقیق‌تر فکر می‌کردم و برنامه‌ریزی می‌کردم. دوباره ایده نشریه الکترونیک توی سرم چرخید و نوشتمش. یهو یاد مجلات رشد افتادم، سایت رشد رو باز کردم و یکی دو تا از مجله‌هاشو دانلود کردم. سمیرا تماس گرفت، دوباره یه تحلیل کوتاهی از اتفاقات اخیر اداره داشتیم و یه کم اداره رو شخم زدیم و بعد که قطع کرد دوباره رفتم سراغ کارهام.

۳- دارم فکر می‌کنم یه کاری رو برای خلوت خودم در نظر بگیرم. قبلا نقاشی کمکم می‌کرد که ذهنمو آزاد کنم. الان بنظرم تذهیب گزینه‌ی خوبی باشه. نمی‌دونم چقدر توش استعداد دارم. وسیله‌هاشم ندارم ولی با همین کاغذ و قلم و مدادرنگی میشه انجامش داد. خلوت داشتن و نوشتن دو تا کاریه که وقتی انجامشون نمیدم دچار کلافگی و حس سردرگمی میشم.

۴- دیروز مثل همیشه داشتم فالویینگمو سبک می‌کردم. توی پیچ حسام ایپکچی یادم اومد منم عاشق اینم که روی بعضی کلمه‌ها مکث کنم. کلا از مکث کردن و شتاب نکردن خوشم میاد. یه تایم طولانی توی پیج حسام بودم بعد رفتم یه ۲۰-۳۰ تا پیج رو آنفالو کردم. نمی‌دونم اینستاگرام کجا ازم برای جن و دعانویس واچ‌تایم گرفته که جدیدا توی اکسپلورم این پستا رو می‌بینم. ولی یه پستی دیدم خیلی خندیدم. خانمه می‌گفت جن عاشق دارم. آخه خانم عزیزم؟!!! شما مغز معیوب داری بنظرم... جن عاشق چیه؟!

۵- انقدر اینستاگردی می‌کنم دیگه طولانی‌ترین تایم توجهم رسیده به ۳ دقیقه! خیلی وقت بود که حواسم به این موضوع بود. برای همین بدون اپ و برنامه دوباره گوشی رو میندازم تو سطل بی‌توجهی. یادش بخیر یه زمانی ۴ ساعت فیلم بربادرفته یا دکتر ژیواگو رو جوری دیدم که حتی وسطش نرفتم دستشویی! در این حد متمرکز بودم. باید برگردم به دوران اوج...!

۶- نشستم با چت gpt راجع به چند موضوع مشورت کردم. به بعضی پیشنهاداتش غش‌غش خندیدم. البته بعد که بهش شرایط فرهنگی‌مون رو توضیح دادم خودشم باهام خندید. درسته راهکارای سطحی داد ولی اوقاتم باهاش خوش شد. لابلای حرفا به این شعر عطار رسیدیم که:

تو پای به راه در نه و هیچ مپرس
خود راه بگویدت که چون باید رفت

۷- دیروز احسانو یه عبارت گفت به گوشم خوش اومد: دستاوردهای هرز! حیفم اومد ننویسمش... عمیق و قابل تامله!

شرپا؛ پیمودن برای خویشتن...

دیروز بعد از مدت‌ها نشستم و اکنون را دیدم. و باز مثل همیشه، احسان با ذهن قصه‌سازش، با آن لهجه‌ی گرم و آرامش، و با نگاه خیره‌اش به لحظه‌های ساده‌ای که انگار کسی جز او نمی‌تواند اهمیتشان را ببیند، مرا به دنیایی دیگر برد.
قصه‌اش این بار از نپال آغاز شد، از سفری به بلندای اورست. از شرپاها گفت؛ از آن راه‌بلدان بی‌نام‌ونشان که دوش به دوش کوه، صبور و بی‌ادعا، بار سنگین آرزوهای دیگران را به دوش می‌کشند. گفت از شرپایی که شش بار اورست را فتح کرده بود؛ از جایی که بلندای جهان زیر پایش بود. اما حالا، تنها برای برداشتن چند قدم ساده، لگنی زیر پایش می‌گذاشتند.

این قصه، بیشتر از یک روایت ساده از ارتفاعات بود. شبیه تلنگری شد که ذهنم را تا نیمه‌های شب بیدار نگه داشت.

به این فکر کردم:
آیا کسی هست که اورست را فتح کند و وقتی به قله می‌رسد، لحظه‌ی شکوهش را ثبت نکند؟ نخواهد به دیگران نشان دهد؟
و این سوال، هرچه بیشتر در ذهنم ریشه دواند، استعاری‌تر شد.
آیا من در زندگی قله‌ای فتح کرده‌ام که فقط برای خودم باشد؟ برای لمس رنج و لذت آن لحظه، برای درک خالصانه‌ی دشواری‌ها و زیبایی‌ها، بدون نیاز به گفتن، نشان دادن، یا به رخ کشیدن؟
آیا چیزی در من هست که بخواهد از این بازی همیشگی فرار کند؟ بازی‌ای که ما را وا می‌دارد لحظه‌های ناب زندگی را نه برای خود، که برای تایید دیگران بسازیم؟

از این سوال، موجی از کلمات به ذهنم هجوم آورد: تقوا، استغنا، وارستگی، پرهیزگاری، مناعت طبع.
کلماتی که شاید در نگاه اول مذهبی یا عرفانی به نظر برسند، اما برای من چیزی فراتر از دین یا عرفان بودند. کلماتی بودند که هرکدامشان به درنگ و تامل بیشتری دعوت می‌کردند.

من هیچ‌وقت عرفان را با آن حال‌وهوای اسرارآمیزش نپسندیدم، و مذهب را هم به شیوه‌ای که مذهبی‌ها پیگیرانه دنبال می‌کنند، نخواستم. اما این کلمات... این کلمات مرا به سکوتی خواستنی فرو می‌برند. سکوتی که در آن می‌توانم به معنای قله‌ها فکر کنم.

شاید یکی از زیباترین قله‌های زندگی همین باشد: رنج کشیدن و لذت بردن برای چیزی که هیچ نیازی به دیده شدن ندارد. برای تجربه‌ای که با هیچ توضیحی در کلمات نمی‌گنجد. و شاید این وارستگی باشد: توانایی پیمودن سخت‌ترین راه‌ها، بی‌آنکه بخواهی برای کسی از ارتفاع بگویی.

من عاشق کلماتم، اما گاهی دلم می‌خواهد تمام کلمات دنیا را کنار بگذارم. فقط بمانم با احساسی که برای گفتنش هیچ واژه‌ای کافی نیست. شاید مثل لحظه‌ای که شرپا برای ششمین بار قله را دید... لحظه‌ای که نمی‌دانم او به چه فکر می‌کرد، اما این را می‌دانم: آن لحظه مال خودش بود. فقط خودش.

آی ستاره آی ستاره... بی تو شب نوری نداره

وسط یه عالمه کار دلم نیومد ننویسم چقدر آسمون امشب قشنگ و پرستاره و رویاییه! این طرف آسمون ابرا از جلوی ماه رد میشن و تو کل آسمون یه عالمه ستاره چشمک زن پخشه! چقدددد قشنگ بود. انقد سرمو بالا گرفتم که الان گردنم درد میکنه!‌کاش می‌شد مثل قدیم تو حیاط یا بالا پشت‌بوم بخوابیم...

خدایا یادم نمیاد کی آخرین بار ستاره تو آسمون دیدم. خیلی از دیدن ستاره‌ها هیجان زده شدم... ممنونم که دوباره فرصت دیدن آسمون شب به این زیبایی رو دادی...

آپدیت

پروفایل مدیر وبلاگ رو ویرایش کردم.

این چیزای جدیدی که نوشتم خیلی بهتره! مینیمال و نزدیک به خودم.

مخصوصا سه‌گانه بیفور

صداش...

دلهره‌م کم شد. صداشو شنیدم...
حالم خوبه ولی همچنان مشتاقم به دیدارش...

23 اردیبهشت 03

این قسمت: کارشناس مردمی :))

اوائل که اومده بودم اداره، هم من، هم همکارم جدید بودیم و خب طبعا مدیران و همکاران رو از والدین تشخیص نمی‌دادیم. بنابراین هر کس از در اتاق ما میومد تو دوتایی به احترامش بلند می‌شدیم و سلام گرمی می‌کردیم. یه بار به همکارم گفتم سمیرا فکر کنم پایان سال از ما به‌عنوان مردمی‌ترین کارشناسان اداره تقدیر بشه چون هیچکی به اندازه ما برای ارباب رجوع بلند نمیشه :))))

فکر می‌کنم همه آدما (از جمله خود من، قبل از ورود به اداره) از انجام کارهای اداری، بخاطر خشک بودن برخورد پشت میز نشین‌ها دچار اضطراب میشن. حالا وقتی مراجع زبان گفتاریش با فرد اداری یکی نباشه و سخت بتونه فارسی صحبت کنه این اضطراب چند برابر میشه. توی این مدتی که بواسطه عدم شناخت افراد (بر اساس جایگاه شغلی و اجتماعی‌شون) خودم رو موظف می‌دونستم با همه سلام گرم داشته باشم و به احترامشون پاشم، متوجه شدم چقدر والدین اضطراب کمتری رو تحمل می‌کنند و راحت‌تر با کارشناس مربوطه گفتگو می‌کنند.

از اون به بعد باوجود اینکه رفته‌رفته همکاران‌مون رو شناختیم و والدین برامون قابل تشخیص شدن، من بازم ترجیح میدادم هر والدی میاد به احترامش بلند بشم و باهاش سلام گرمی داشته باشم. هر کسی از احترام دیدن، احساس خوبی پیدا می‌کنه! حتی اگه براش کاری نکنی، صرفا بخاطر احترامی که دریافت کرده احساس مثبتی پیدا می‌کنه و اون حس منفی‌ای که "این اصلا از همون اولش هم قصد نداشت کارمو راه بندازه" شکل نمی‌گیره...

خداحفظم کنه! چه کارشناسی! چه مردمی‌ای! چه شریفی :)))

مشتاقیم به دیدار

قدیما توی این روزا یه عالمه آرزو داشتم که دعا کنم برای اجابتش... الان خالی خالی‌ام از آرزو... انگار هیچی نمیخوام... انگار برای خواستن اشتیاقی ندارم... نه که شوق زندگی نباشه! هست! ولی شور خواستن نیست. نشستم در شب میلاد منجی عالم موزیک ویدیوهای نانسی رو نگاه کردم. یادم اومد چه شور و حرارتی بود اون موقع‌ها... یادم اومد ما هم بهاری داشتیم...

دیگه در حد توک زدن به خاطرات حوصله می‌کنم زندگی رو، نه بیشتر! دیگه حتی رویای آینده اونقد قوی نیست که شوقی در من ایجاد کنه! کاش این بهار بشوره بهارای قبلی رو...

خدا رو شکر ۴۰۲ شروع شفا بود، کاشکی پایانش شفا باشه باز...
ولادت‌ها و شهادت‌ها دیگه زبونمو وانمیدارن به دعایی، ذکری یا زمزمه‌ای! دیگه نگاهم به آسمون و ماه توی آسمون خیره نمیشه... اما بارون امشب بارونیم کرده... حالا که ولادته بعد نود و بوقی مام یه آرزو می‌کنیم تا بلکه صاحب این شب آمین بگه...

خدایا مشتاقیم به دیدارش...

نوشتن

از وقتی شروع کردم به ننوشتن، کلافگی‌ها و خستگی‌هام بیشتر شده! بجاش زیاد سرچ می‌کنم. کمتر می‌خونم بیشتر می‌خرم و دانلود می‌کنم.

از وقتی از گفتن مشکلاتم فاکتور گرفتم، دیگه از خوشحالیامم حرفی نزدم. مثلا هیچ‌جا ننوشتم پریشب ماشین خریدم، همون‌طور که ننوشتم دو روز قبلش توی فرودگاه از حال رفتم...

داره تبدیل به عادت میشه و از این بابت اصلا خوشحال نیستم. می‌خوام یه چیزی رو ولی اینجا بنویسم و یادم بمونه که یه رمان رو شروع کردم به نوشتن، که خیلی وقت بود توی ذهنم می‌چرخید و زندگیش می‌کردم. می‌نویسم که یه روزی منتشرش کنم. یه روزی که احساس کردم وقت شنیدن قصه‌ی من رسیده... هنوز اسمی برای رمانم در نطر نگرفتم!

تاریخ رهایی

انگار هزار سال گذشته از فروردین ۱۴۰۱ که برای خودم هدفگذاری کرده بودم به اسفند ۱۴۰۱ که میرسم باید چی باشه و چی باشم... دفترم رو باز کردم که نو کنم عهد و قرارهامو با خودم. تورقی کردم و دیدم ای داد... چقدر همه چیز توفیر داره با قبل! چقد هیچی سر جاش نیست... چقدر حال خودم سرجاش نیست حتی!

به این فکر می‌کنم که تموم داره میشه این رنج! برمیگردم به روزایی که حالم خوب بود و حواسم نبود! ۷ اسفند رو به خاطرم می‌سپارم که یه مرحله بهتر میشه اوضاع! بند بند بدنم جشن میگیره ۱۲/۷ رو!

هرچند بازم مونده تا روز رهایی! گفتم فردا صبحونه بدم همکارامو به میمنت پس فردا. تموم ِ تموم که بشه ناهار میدم به همه!

فایل اکسل باز کنم و از نو بنویسم قرارهامو با خودم! غرق کنم خودمو توی هدفایی که دارم. صبح میشه این شب... فقط صبر داشته باش!

فصلِ رسیدن


از اردیبهشت ۱۴۰۱ تا بهمن ۱۴۰۱ حدودا نه ماهه که اینجا هیچی ننوشتم. بارها اومدم از شرایطم بنویسم، از تجارب جدیدم، از رنج هام،‌ از حوادثی که در وطن میگذره،‌ از حوادثی که بر من میگذره... اما دست و دلم به نوشتن نرفت!

نوشتن از رنجی که به تنهایی به دوش می‌کشم،‌ تو روزایی که همه زخمی و سوگوار اتفاقات ناگواریم زیاد حس خوبی بهم نمیداد. الان هم نیومدم بنویسم که چه بر من گذشت و بعد از این چطور بر من قراره بگذره،‌ اما دوست داشتم اینجا بنویسم دوستانی دارم که توی روزهای درد و رنج برام جوک میفرستن که خنده بر لبم بشینه! همینقدر ساده و دلنشین! دوستانی دارم که در طول روز چندین بار نگران حالم می‌شن و باهام تماس می‌گیرن و احوالم رو می‌پرسن! دوستانی دارم که جای خالی‌ام رو که حس می‌کنن پیام میدن و جویای احوالم میشن...

احساسِ رسیدن می‌کنم! احساس پختگی! احساس می‌کنم حالا دیگه اگه از درخت زندگی هم بیفتم همه چیز داشته‌ام... همه چیز!

احساسات خرج نشده

ما که توی خانواده‌ی مذهبی و سنتی بزرگ شدیم زیاد شنیدیم که عشق و، دوست داشتن و، محبتتو نگه دار برای اونی که قراره شریک زندگیت بشه! نگهش دار! امانت‌دار باش! اینا باید برای کسی خرج بشه که حقشه! البته این ابراز نکردن احساسات فقط در مورد عشق و ... صدق نمی‌کنه و شامل همه احساسات میشه؛ خوددار باش، خشمگین نباش، سنگین باش، صبور باش، حرف گوش‎‌کن باش و...)

اگه دهه 60ی هم باشی و حرف گوش‌کنی توی خونـِت بوده و همیشه تو این فکر بودی که چطور پدر و مادرتو سربلند کنی، حتما سعی کردی که این احساساتتو تو سینه حبس کنی تا برسه به گیرنده‌ی مستحق!

اگه یه کم ترسو هم بوده باشی و جرات ریسک کردن و امتحان کردن هم نداشته باشی... تازه میشی من!

اینا رو میگم چون هزار احساس خرج نشده‌ی بی‌اسم و بااسم دارم که الان، توی این سن، توی دهه چهارم زندگیم، دیگه احساس نمی‌کنم که دارم ازشون نگهداری می‌کنم. بر عکس؛ احساس می‌کنم بهشون خیانت کردم. حتی بعضیاشون تاریخ مصرف‌شون گذشته و من حروم‌شون کردم.

ایرج طهماسب توی مهمونی در مورد احساسات آدما با مهموناش گفت‌وگو که می‌کنه، میرم توی فکر! که پشت این بی حسی آدما، یا حتی پشت این احساسات اغراق شده‌ی آدما، حتما یه رنجی هست برگرفته از یه سنت یا یه عرف غلط! رتجی حاصل از پایبندی به یه تفکر غلط!

اینا رو نگفتم که بگم چقدر حسرت‌مندم، اینا رو گفتم که بگم از خودم با این همه احساس خفته و خاموش و خرج نشده می‌ترسم و از ابرازشون نگرانم و مدام چک می‌کنم که آزاردهنده و بیش از حد نباشم، و شاید هیچکس نفهمه که مدیریت کردن چند احساس قلنبه شده، چقد رنج و فشار بزرگی رو به آدم تحمیل می‌کنه! 

 

اسفند

پر از کلمه‌م ولی دستم به نوشتن نمیره...

در مسیر رشد :)

خیلی وقته اینجا چیزی ننوشتم. خیلی وقته که جز گاه و بی‌گاه‌های توییتری هیچ جا چیزی ننوشتم. دلیلش اینه که نشستم چند بار چیزایی که قبلا نوشته بودم رو خوندم و فهمیدم که چه خوب مزخرف می‌گفتم دیگه با خودم صداقت پیشه کردم. گفتم ببین دختر جان اگه دانش کافی برای حرف زدن نداری، لااقل شعور حرف نزدن داشته باش... بیا پایین بابا، سرمون درد گرفت :)))

نه بابا الکی گفتم. اصن صحبت شعور و سواد و اینا نیست. در مسیر رشدم... بعله بعله! رشد! :))

بعد از فراغت از تحصیل گفتم به خودت بیا زن! یه کاری بکن! یه پیشرفتی کن! یه حرکتی بزن! چرا هر کاری می‌کنی بعنوان یه دختر مجرد از متاهلا جلوتر نیستی!!(چیزی که مدام در همه جا بهم یادآوری میشه)(تو که مجردی و زهر هلاهل ) اصن این متاهلا چطور اینقد همه جا هستن! کافه میری هستن، جشن میری هستن، اینستاگرام میری هستن، توییتر میری هستن، دانشگاه میری هستن، زایشگاه میری هستن، سر کار میری هستن، مادرای خوبی هم هستن، باشگاه میری هستن، آرایشگاه میری هستن، کلاب هاوس میری هستن، دوره های آشپزی، عروسک‌سازی، زبان، فنگ‌شویی، دکتر هلاکویی، عکاسی ، طراحی، خیاطی رو هم یا رفتن یا دارن میرن...در کنار همه اینا یه آنلاین‌شاپ هم زدن که هم فاله هم تماشا

بعد من کجاها هستم؟ تو اتاقم فیلم می‌بینم، توی یوتیوب می‌چرخم، پادکست علی بندری گوش میدم.

هیچی دیگه گفتم اینجوری نمیشه! چرا تو اینقدر فعال نباشی؟ چرا تو با این همه توانمندی هیچ کاری نمی‌کنی؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟ که یهو وسط چرا چرا کردنم ندایی آمد که چون تو میعادی! گفتم ایول! پ دیگه برم بی عذاب وجدان توی یوتیوب بچرخم! نداهه گفت آره برو ولی... میگم قبلا توهم هم میزدی، کم کار شدیا! گفتم پیر شدم دُز توهمم اومده پایین! گفت ای بابا!

و ناگهان رفت...

 

خوشحالم که اینجا خواننده‌ای جز من نداره واقعا! با این پایان‌بندی مسخره‌م :))))

نیمه‌ی نیمه‌ی سال هیچ

درست نیمه‌ی نیمه‌ی سال هیچه (00/6/15) صبح با حال خوبی بیدار شدم، ظهر استرس عجیب، عصر غمی درخور و شب بخاطر برد تیم ملی سرخوش و بعدش با پیام استاد که پاشو برو دنبال کارای فارغ‌التحصیلیت روزم رو به آخر رسوندم. بعدش با چندتا از بچه‌های ارشد خاطره بازی کردیم و خندیدیم و حالا دم‌دمای صبح شده و نه خوشحالم، نه غمگین... فقط چشمامو دوختم به توییتر و هی اسکرول می‌کنم و هر توییتی می‌بینم لایک می‌کنم و رد میشم...

زندگی احمقانه‌ی عجیبیه! احساساتم عمق ندارن... همه چیز کسالت‌بار شده و تهوع‌آور...

پایان شکوهمندانه یک حالت

روزی که داشتم آخرین لحظات فیلم before sunset را می‌دیدم با خودم فکر کردم چرا دو نفر که به معنی واقعی کلمه نیمه گمشده خودشان را پیدا کرده‌اند باید تصمیم بگیرند که برای همیشه همدیگر را ترک کنند و یا برای 6 ماه بعد با هم قرار بگذارند؟! بنظرم خیلی تصمیم عجیبی می‌آمد! همه آدم‌ها آرزومند امتداد یک رابطه‌ی عاشقانه تا ابدند! به این فکر کردم که اگر من در چنین موقعیتی قرار می‌گرفتم، برای حفظ این حال خوب از هیچ تلاشی دریغ نمی‌کردم!

یا روزی که فیلم before you را دیدم فکر کردم چرا باید یک نفر که لذت تجربه‌ی یک عشق عمیق را درک کرده باشد، باز هم بخواهد که بمیرد و زندگی را تمام کند! مگر آدم چیزی غیر از این را از زندگی می‌خواهد؟!

هنوز هم این‌ها سوال من است ولی بعدترها مفهومی را در زندگی لمس کردم که شبیه تمام کردن یک چیزی در اوج است. فهمیدم گاهی استمرار یک حالت، طعم اولیه آن حالت، را تباه می‌کند! استمرار و تکرارِ حالِ خوش هم حتی، می‌تواند بعد از مدتی تهوع‌آور شود... می‌تواند!! نه اینکه لزوما چنین نتیجه‌ای بدهد...

چیزی که اهمیت دارد وقوع تمام و کمال آن حال در لحظه‌ی رخداد است. عشق باشد یا نفرت! چندان فرقی نمی‌کند... باید بگذاریم اتفاق بیفتد. تمام و کمال! اما ما با خودمان چه می‌کنیم؟! مدام آن حس را به تعویق می‌اندازیم و استمرار این حال نه تنها شکوه ندارد، که بعد از مدتی تهوع آور می‌شود...

پیچیده‌س آدمیزاد!

داشتم فکر میکردم متر و معیار آدم وقتی عاشق نیست چقد فرق می‌کنه با وقتی که عاشقه!
واقعا آدم تا زمانی که چیزی رو از ته دل نخواد، نمیدونه چی می‌خواد!
خیلی پیچیده‌س آدمیزاد!

 

آن صاحب خنده‌های زیبا...

من یکی از اون آدمایی بودم که میگفتم سیو کردن عکس پروفایل آدما توی گوشی، یک رفتار غیر متمدنانه‌ است! حالا همین من، کل تمدن رو بوسیدم گذاشتم کنار، نه تنها عکس پروفایل، بلکه هر چی سرچ کردم و پیدا کردم رو دانلود کردم و توی گوشیم نگه‌داشتم.

اولین توجیهم برای این رفتار غیرمتمدنانه چیزی نبود جز خنده! من از بچگی آدما رو از روی خنده‌هاشون تقسیم کرده بودم. اونی که قشنگ میخنده، اونی که نمیخنده... حالا من کجای این دسته‌بندی‌ام؟ آفرین! من همون حسین‌قلی‌ام که لب نداشت...

واقعا خنده‌هاش روح افزاست. بده که آدم نمیتونه مدح کسی رو که باهاش هفت پشت غریبه‌س بکنه، ها؟! مثلا اگه بد نبود می‌رفتم بهش می‌گفتم خوش‌به‌حالت که صاحب خنده‌های قشنگی هستی...

یادم باشه امروز ۲۸ مرداد سال هیچ

(۱۹ آگوست ۲۰۲۱ و ۱۰ محرم الحرام هزار و چهارصد و نمیدونم چند)

حالم بده! پای چشام توی همین چند روز از شدت گریه گود افتاده!

خیلی خسته م و هفته آینده یه همچین روزی یا بالاخره تمامش کردم یا احساس تباهی، حماقت ، نفرت منو جویده و تمام کرده!

اینکه یه کاریو با عشق شروع کنی، بری، بیای، سختی بکشی ، هر هفته رو با دلهره و اضطراب های عجیب و غریب و کابوس های جورواجور سپری کنی اما بگی برای هدفم تحمل می کنم و تهش اینجوری تمام بشه خیلی پایان نکبت بار و تلخیه!

حال من؛ عالی است مثل حال گل

حال گل در چنگ چنگیز مغول

 

یک و بیست و پنج دقیقه بامداد ۲۹ بهمن نود و نه