از اردیبهشت ۱۴۰۱ تا بهمن ۱۴۰۱ حدودا نه ماهه که اینجا هیچی ننوشتم. بارها اومدم از شرایطم بنویسم، از تجارب جدیدم، از رنج هام،‌ از حوادثی که در وطن میگذره،‌ از حوادثی که بر من میگذره... اما دست و دلم به نوشتن نرفت!

نوشتن از رنجی که به تنهایی به دوش می‌کشم،‌ تو روزایی که همه زخمی و سوگوار اتفاقات ناگواریم زیاد حس خوبی بهم نمیداد. الان هم نیومدم بنویسم که چه بر من گذشت و بعد از این چطور بر من قراره بگذره،‌ اما دوست داشتم اینجا بنویسم دوستانی دارم که توی روزهای درد و رنج برام جوک میفرستن که خنده بر لبم بشینه! همینقدر ساده و دلنشین! دوستانی دارم که در طول روز چندین بار نگران حالم می‌شن و باهام تماس می‌گیرن و احوالم رو می‌پرسن! دوستانی دارم که جای خالی‌ام رو که حس می‌کنن پیام میدن و جویای احوالم میشن...

احساسِ رسیدن می‌کنم! احساس پختگی! احساس می‌کنم حالا دیگه اگه از درخت زندگی هم بیفتم همه چیز داشته‌ام... همه چیز!