روزی که داشتم آخرین لحظات فیلم before sunset را می‌دیدم با خودم فکر کردم چرا دو نفر که به معنی واقعی کلمه نیمه گمشده خودشان را پیدا کرده‌اند باید تصمیم بگیرند که برای همیشه همدیگر را ترک کنند و یا برای 6 ماه بعد با هم قرار بگذارند؟! بنظرم خیلی تصمیم عجیبی می‌آمد! همه آدم‌ها آرزومند امتداد یک رابطه‌ی عاشقانه تا ابدند! به این فکر کردم که اگر من در چنین موقعیتی قرار می‌گرفتم، برای حفظ این حال خوب از هیچ تلاشی دریغ نمی‌کردم!

یا روزی که فیلم before you را دیدم فکر کردم چرا باید یک نفر که لذت تجربه‌ی یک عشق عمیق را درک کرده باشد، باز هم بخواهد که بمیرد و زندگی را تمام کند! مگر آدم چیزی غیر از این را از زندگی می‌خواهد؟!

هنوز هم این‌ها سوال من است ولی بعدترها مفهومی را در زندگی لمس کردم که شبیه تمام کردن یک چیزی در اوج است. فهمیدم گاهی استمرار یک حالت، طعم اولیه آن حالت، را تباه می‌کند! استمرار و تکرارِ حالِ خوش هم حتی، می‌تواند بعد از مدتی تهوع‌آور شود... می‌تواند!! نه اینکه لزوما چنین نتیجه‌ای بدهد...

چیزی که اهمیت دارد وقوع تمام و کمال آن حال در لحظه‌ی رخداد است. عشق باشد یا نفرت! چندان فرقی نمی‌کند... باید بگذاریم اتفاق بیفتد. تمام و کمال! اما ما با خودمان چه می‌کنیم؟! مدام آن حس را به تعویق می‌اندازیم و استمرار این حال نه تنها شکوه ندارد، که بعد از مدتی تهوع آور می‌شود...