دیروز بعد از مدت‌ها نشستم و اکنون را دیدم. و باز مثل همیشه، احسان با ذهن قصه‌سازش، با آن لهجه‌ی گرم و آرامش، و با نگاه خیره‌اش به لحظه‌های ساده‌ای که انگار کسی جز او نمی‌تواند اهمیتشان را ببیند، مرا به دنیایی دیگر برد.
قصه‌اش این بار از نپال آغاز شد، از سفری به بلندای اورست. از شرپاها گفت؛ از آن راه‌بلدان بی‌نام‌ونشان که دوش به دوش کوه، صبور و بی‌ادعا، بار سنگین آرزوهای دیگران را به دوش می‌کشند. گفت از شرپایی که شش بار اورست را فتح کرده بود؛ از جایی که بلندای جهان زیر پایش بود. اما حالا، تنها برای برداشتن چند قدم ساده، لگنی زیر پایش می‌گذاشتند.

این قصه، بیشتر از یک روایت ساده از ارتفاعات بود. شبیه تلنگری شد که ذهنم را تا نیمه‌های شب بیدار نگه داشت.

به این فکر کردم:
آیا کسی هست که اورست را فتح کند و وقتی به قله می‌رسد، لحظه‌ی شکوهش را ثبت نکند؟ نخواهد به دیگران نشان دهد؟
و این سوال، هرچه بیشتر در ذهنم ریشه دواند، استعاری‌تر شد.
آیا من در زندگی قله‌ای فتح کرده‌ام که فقط برای خودم باشد؟ برای لمس رنج و لذت آن لحظه، برای درک خالصانه‌ی دشواری‌ها و زیبایی‌ها، بدون نیاز به گفتن، نشان دادن، یا به رخ کشیدن؟
آیا چیزی در من هست که بخواهد از این بازی همیشگی فرار کند؟ بازی‌ای که ما را وا می‌دارد لحظه‌های ناب زندگی را نه برای خود، که برای تایید دیگران بسازیم؟

از این سوال، موجی از کلمات به ذهنم هجوم آورد: تقوا، استغنا، وارستگی، پرهیزگاری، مناعت طبع.
کلماتی که شاید در نگاه اول مذهبی یا عرفانی به نظر برسند، اما برای من چیزی فراتر از دین یا عرفان بودند. کلماتی بودند که هرکدامشان به درنگ و تامل بیشتری دعوت می‌کردند.

من هیچ‌وقت عرفان را با آن حال‌وهوای اسرارآمیزش نپسندیدم، و مذهب را هم به شیوه‌ای که مذهبی‌ها پیگیرانه دنبال می‌کنند، نخواستم. اما این کلمات... این کلمات مرا به سکوتی خواستنی فرو می‌برند. سکوتی که در آن می‌توانم به معنای قله‌ها فکر کنم.

شاید یکی از زیباترین قله‌های زندگی همین باشد: رنج کشیدن و لذت بردن برای چیزی که هیچ نیازی به دیده شدن ندارد. برای تجربه‌ای که با هیچ توضیحی در کلمات نمی‌گنجد. و شاید این وارستگی باشد: توانایی پیمودن سخت‌ترین راه‌ها، بی‌آنکه بخواهی برای کسی از ارتفاع بگویی.

من عاشق کلماتم، اما گاهی دلم می‌خواهد تمام کلمات دنیا را کنار بگذارم. فقط بمانم با احساسی که برای گفتنش هیچ واژه‌ای کافی نیست. شاید مثل لحظه‌ای که شرپا برای ششمین بار قله را دید... لحظه‌ای که نمی‌دانم او به چه فکر می‌کرد، اما این را می‌دانم: آن لحظه مال خودش بود. فقط خودش.