انگار هزار سال گذشته از فروردین ۱۴۰۱ که برای خودم هدفگذاری کرده بودم به اسفند ۱۴۰۱ که میرسم باید چی باشه و چی باشم... دفترم رو باز کردم که نو کنم عهد و قرارهامو با خودم. تورقی کردم و دیدم ای داد... چقدر همه چیز توفیر داره با قبل! چقد هیچی سر جاش نیست... چقدر حال خودم سرجاش نیست حتی!

به این فکر می‌کنم که تموم داره میشه این رنج! برمیگردم به روزایی که حالم خوب بود و حواسم نبود! ۷ اسفند رو به خاطرم می‌سپارم که یه مرحله بهتر میشه اوضاع! بند بند بدنم جشن میگیره ۱۲/۷ رو!

هرچند بازم مونده تا روز رهایی! گفتم فردا صبحونه بدم همکارامو به میمنت پس فردا. تموم ِ تموم که بشه ناهار میدم به همه!

فایل اکسل باز کنم و از نو بنویسم قرارهامو با خودم! غرق کنم خودمو توی هدفایی که دارم. صبح میشه این شب... فقط صبر داشته باش!