از تو این سنگدلی ها به گمانم نرسید...

خب آقای فتحی ظاهرا قصه شهرزاد به سر رسید ولی...

واقعیت این است که الان درشرایطی نیستم که با شما منصفانه رفتار کنم، عزادار قباد هم هستم و از این جهت انتظار نداشته باشید خیلی بخاطر پیشینه درخشانتان این قسمت آخر را بر شما ببخشم.

راستش منِ مخاطبِ قباد دوست ، امروز از شمای نویسنده ی کارگردان سیلی خوردم. یک سیلی که تا این لحظه گیجم کرده! نه اینکه از مرگ قباد شوکه شده باشم، نه! از این پایان عجولانه گیجم! از اینکه شیرین دیوان سالار ، همان مادر فولادزرهی که در فصل یک جان مخاطب را مدام سوهان میکشید یکهو شد آدم خوبِ داستان! آمد که انتقام پدری را بگیرد که جباری بوده که جبرش دامن یک خاندان و حتی یکدانه دخترش را گرفته بود! انتقام پدری که اگرچه ابهت داشت ، اما انسانیت نداشت! و از این گیجم که یکباره فرهاد به انتقام پدرش هاشم که مهره همان بزرگ آقا بود (اگرچه با مرام و مشتی)، راه افتاده بود و آدم می کشت... گیجم از اینکه پایان همه شرارت ها را مرگ قباد دانستید و فکر کردید شاه گره، قباد است که با باز شدنش همه گره ها گشوده می شود!

دوست دارم از شما در مصاحبه ای بشنوم که شما هم این پایان را دوست نداشتید. کسی چون شما که در کارنامه اش مدار صفر درجه را دارد، نمی تواند چنین پایانی را دوست بدارد...

 

خداقوت آقای فتحی....!

جهان با این فراخی تنگت آیو...

با این همه اتفاق تلخ و فاجعه هایی که هیچ وقت هیچکس دنبال راه حلی براشون نیست و فقط همه همو محکوم می کنن و تهش هیچی به هیچی، آدم جز احساس درد و انزجار عمیقی که نه با کلمه میشه شرحش داد و نه با سکوت میشه از پسش بر اومد چکار می تونه بکنه؟!

واقعا که گاهی جهان با این فراخی تنگت آیو...

گور بابای زندگی...

یه وقتی یه چیزی رو بدون داشتن هیچ درکی شروع و تمام می کنی. یک آن! یک نگاه! میشه خط تقسیم زندگیت! بعدش شبیه نفرین شده ها زندگی می کنی! «کاش!» میشه کلمه جاریِ هر روز و هر شبت! ولی همه چی از دست رفته! تو موندی و یه فکر خام، یه حرف نزده، یه خیال خام!

همه عمرتو با این خیال خام میگذرونی! به این کارت میگی وفاداری! وفاداری به فکر خامت، به حرف نزده ات ، به کلوم نشنفته ت، به احساس زخمی ات... بزرگ و بزرگتر می شی! هیچی عوض نمیشه! هنوزم اون نگاه، خط تقسیم زندگیته! حالا «کاش» هات شده «آه» هات...! شده بغض های فرو خورده ت! شده حسرت هات...!

مچاله میشی تو دل خودت! آه و بغض و حسرت رو یکجا هورت می کشی از فنجون چایی که شده سنگ صبورت و بعدش تلخیشو با یه حبه قند جبران می کنی و نفس عمیق میکشی که گور بابای زندگی...

آره... گور بابای زندگی...