من به تنگ آمده ام از همه چیز...

احوال خوش بود! داشتیم با خودمان می گفتیم خدا رو شکر خبری از مصیبت گرد وخاک نیست انگار. بخیر گذشت که مصیبت آمد گردن شهرمان را گرفت.

هزار بار نوشتم و پاک کردم. از درد به خودم می پیچم. از دردی که ما عرب ها می کشیم. هزار جا هزار جور متن نوشتم و پاک کردم و گریه کردم. گریه ها کردم. هر جور می نوشتم حس بدی پیدا میکردم. 

من عربم. من هم مثل هر ایرانی ای محکوم می کنم. اما محکوم کردن تنها، به چه درد می خورد. من برای همه آن ها که امروز کشته شدند گریه کردم. حتی برای آنهایی که به قول خبرگزاری ها به درک واصل شدند. عکسشان را که دیدم فکر کردم چه کسی باعث تباهی و فاسد شدن مغزشان شده که اسلحه بدست بگیرند، بکشند و بمیرند؟؟ 

گیرم مزدور آمریکا و سعودیه اصلا؟! چه کرده اند با جوانان عربی که یک روز در مقابل عراقی ها ایستادند و مقاومت کردند و ایرانی بودنشان را نفروختند به عرب های عراقی همزبانشان؟! چه گذشته بر این آدمیان که به مبلغی، تو بگو هنگفت، برادرانشان را کشتند.

آتش گرفتم از تیتری که زده بودند شاید به طعن که "عرب ها بر عرب ها آتش افروختند" تمثیل اوردم و نوشتم که حکایت ما عرب های خوزستان ، حکایت آن بچه است که خودزنی کرده! خبر ها می گویند بازی ساخت دشمن باعث مرگش شده. من اما بخوبی میدانم او در خانه ای بوده زیر دست ناپدری ، برادرانش مسخره و تحقیرش می کرده اند. تمام جانش را می گذارد که لااقل تکه ای از مادرش را برای خودش حفظ کند...اما...زهی خیال باطل! مادرش ، مادر همه اهل آن خانه بود... خسته شده بود و پرعقده. بغض داشت. وحالا بله! تایید می کنم! این بچه شاید به یک بازی ساده فریب خورده و خودزنی کرده...

پشت هر خشونتی ، بدون شک حقیقتی پر رنج هست که مغفول مانده... خشونت در روانشناسی یک واکنش است. واکنش به تحقیرها، بغض ها، کینه ها ، عقده ها...

حواسم باشه یه روز نگم: گاهی چه زود فرصت مان دیر می شود!!!!!

هیچ فکر نمیکردم به این سرعت، مجبور بشم برای پروپوزالم خودمو به در و دیوار بکوبم و سراسیمه توی سایت ها، گردش علمی کنم 
و من هنوز نتونستم موضوعی رو برای پایان نامه م انتخاب کنم ولی چیزی که متاسفانه آرومم می کنه بلاتکلیفی کل بچه های کلاسه 
و متاسفانه باید بگم که تا 30 مهر باید همه مون پروپوزالمون رو دفاع کنیم 

با توجه به بلایی که توی کلاس روش تحقیق خانم دکتر سر ما اورد، قطعا پروپوزال نویسی برای ما سخت ترین کار در این یک ماه خواهد بود. حالا اینکه استاد راهنمای من از اون استادهایی هم نیست که آدم رو هل بده که کار سرعت بگیره ، محتمله که اگه دیر بجنبم پایان نامه م بره واسه ترم5

خب حالا که با این فکر وحشتناک مواجه شدم کاملا مصمم شدم که به کارام سرعت بدم و تا 30 مهر هر ترفندی رو بکار بگیرم که خلاص بشم...

------------------------

* تو این چند روز کلی مخم تکون خورد و کار کرد و پلن نویسی امسال تحصیلیمو استارت زدم که البته هنوز خیلی کار داره و توش علاوه بر مصیبت پایان نامه ، پروژه آیلتس رو هم قراره با مهسا استارت بزنیم. 

برای کارای مدرسه و تدریسم هم پلن جداگونه ای در نظر دارم که چند تا کار جدید تو برنامه م هست که خدا بخواد امسال همه جا رو بترکونم.

الهی به امید تو...

امروز را به خاطر بسپار!

دیشب تصمیم گرفتم یک قدم اساسی در زندگیم بردارم و تمام کتاب ها و نوشته ها و خاطرات مربوط به 30 سال گذشته رو بریزم دور! و ریختم دور.

بخشی از خاطراتمو سوزوندم. بخشیش رو پاره کردم و مابقی رو گذاشتم دم در. و با احساس سبکبالی عجیبی خوابیدم.

خواستم یه جایی ثبت کنم که من توی شهریور 30 سالگیم هر چی نوشته بودم رو دور ریختم. اصلا کار ساده ای نبود! اصلا...

از تاثیرات سبک مینیماله شاید :)

تا هفت خونه اونور تر...

چشمم که به قیمت کتاب افتاد جیغی کشیدم که صداش تا هفت خونه اونور تر رفت.
خب دیگه باید کتاب رو هم ببریم تو لیست وسایل تجملاتی! کتابی با کاغذ گلاسه با چهارصد و خورده ای صفحه! حالا هزاری هم با کیفیت، هزاری هم مطابق استانداردهای دنیا، هزاری هم نوستالژیک، هزاری هم دلت بخواد، هزاری هم اهل کتاب باشی... مگه میشه سیصد تومن پول رو بدی واسه یه دونه کتاب؟!

من نمیدونم تو مملکتی که توش کتابخون به زور گیر میاد، چرا باید یه دونه کتاب 300 تومن باشه؟! هی میگن غذای روح هم به اندازه ی غذای جسم مهمه! خب مهمه، ارزونش کنید، بهش یارانه تخصیص بدید. د آخه لامصبا من یه کارمند مجرد با 12 سال سابقه ، که دانشجوی دانشگاه دولتی توی یه شهر دیگه م حقوقم کفاف زندگیمو نمیده، ولی چون عاشق کتابم برای کتاب پول کنار میذارم بعد یه ادم متاهل که تمام مخارج زندگی خودش و همسرشو بده کجا میتونه کتاب بخره اونم با این قیمت؟!

نمیخوام کار آقای ابر رو بی ارزش کنم. حتما کار قشنگ و ایده نابیه! اگه غیر از این بود که کتاب دوست ها انقد از قیمتش ناراحت نبودن! اصن اگه کتاب بی ارزشی بود کک کسی هم نمیگزید که گرونه!

آقا ارزون ترش کنید مشتری شیم :)))))

* کتاب تا هفت خانه آنورتر - صابر ابر

چند اپیزودی...

چند روز به خودم پیچیدم و بالاخره به صلح و آشتی رسیدیم من و خودم!
البته این اتفاقات طبیعیه. هر بار که اینجوری به خودم می پیچم پشت بندش اتفاقات خوبی میفته!

-----------------------

چند ساله که مهم ترین و بهترین کتاب هایی رو که دوست داشتم داشته باشم، رو تقریبا ماه به ماه میخرم و میذارم توی کتابخونه و شروع میکنم به خوندنشون.(طبیعیه که سرعت مطالعه م خیلی کمتر از سرعت خرید کتاب باشه) و در نهایت حالا من صاحب یک کتابخونه ی خیلی با ارزشم(در حد خودم). یه بخشی از کتاب ملت عشق ، اونجا که جناب شمس میاد و تمام کتاب های مورد علاقه مولانا رو میریزه توی حوض آب چیزیه که تقریبا هر روز بهش فکر می کنم و به این فکر می کنم اگه یه نفر (ولو اینکه به اندازه مولانا مریدش باشم) بیاد و با کتاب هام چنین کاری بکنه من چه حالی پیدا می کنم و بعد چشامو می بندم و میگم که نههههه ایشالله هیشکی همچین کاری با کتابای من نمیکنه!

-------------------------------------------

الان توی اینستاگرام به یه پیجی برخوردم که توی بیو نوشته بود مینیمالیست و بعد فهمیدم که علاوه بر اینکه یه سبک ادبیه، یه سبک زندگی هم هست و بعد با یه سرچ کوچولو متوجه شدم چی هست و به این جمله رسیدم :

«من دیگر آن احساس سنگینِ زیرِ بارِ وسایل و چیزها بودن را ندارم»

این از اون جمله هاییه که من خیلی دوست دارم تجربه و زندگیش کنم. هیچ ربطی به اون کتابایی که اون بالا راجع بهش گفتم نداره! اصولا من از هر چیزی صد نوعشو میخرم فقط چون دوست دارم. احساس کردم این سبک زندگی رو باید تمرین و توی زندگیم پیاده کنم.

واژه های خسته ی خیس...

لای کلمه ها، توی کتابا، توی صفحات مجله، میون کپشنای اینستاگرام! هر وقت حالم بده میرم لای اینا قایم میشم. خودمو با کلمه ها در میون میذارم، و بعد ته تهش میفهمم هیچی مث سکوت و سردرد و پیشونی داغ و نبضی که پس کله م تند تند میزنه نمی تونه آرومم کنه... نه لاک زدن ناخنا ، نه بافتن موها ، نه رنگ کردن طرح ها و نقش ها با مداد رنگی ، نه هیچ چیز وسوسه کننده دیگه ای نمیتونه حواسمو پرت کنه از خودم...

مغزم هی پر و خالی میشه از کلمه! هیچ کدومش هم به درد نمیخوره! کلمه هام خسته ن! نای حرف زدن ندارن! کلمه هام با مفهومی که می خوان منتقل کنن بیگانه ن! اینه که دمشون رو میذارن روی کولشون و از راهی که اومدن بر میگردن! چه کلمه های سر به راهی! کاش منم به جای بازی دادن خودم و کلمات، از راهی که اومدم بر میگشتم... کاش راهی بود! رو به جلو یا عقب ، فرقی نمی کنه... زندگی خیلی وقیح تر و خبیث تر و کریه تر از چیزیه که فکرشو میکردم...

 

*دلم عجیب گرفته! و هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف نمی رهاند و فکر می کنم که این ترنم موزون حزن تا به ابد شنیده خواهد شد...

هل عندکی شک؟!

شاعر می پرسه : هل عندک شک انک احلی و اغلی امراة فی الدنیا و اهم امراة فی الدنیا؟
یا در جای دیگه می پرسه : 
هل عندك شک انک عمري وحياتي و بأنّي من عينيك سرقت النار و قُمت بأخطر ثوراتي ، ايّتها الوردة و الرّيحانة و الياقوتة و السّلطانة ، والشعبية والشّرعية بين جميع الملكات، يا قمراً يطلع كل مساءٍ من نافذة الكلمات، يا آخر وطن أولد فيه وأدفن فيه وأنشر فيه كتاباتي....

و خلاصه یک زن را گیر آورده و خیلی دلبرانه سوال پیچش کرده که شک داری تو زیباترینی؟ شک داری مهم ترینی؟ شک داری که تو با ارزش ترینی؟ شک داری که گلی؟ یاقوتی؟ ریحانی؟ سلطانی؟... شک داری؟! که با احترام به شاعر می خوام بگم بله، بله! من شک دارم. من شک دارم زن این همه باشد؟! نه اینکه این قابلیت رو نداشته باشد که اتفاقا خیلی هم دارد. اما کو آن کسی که از این همه زنانگی در یک زن محافظت کند؟ کو آن جامعه ای که زیبایی زن را ستایش کند؟ کو مردی که زن را آنگونه که هست دیوانه وار و درست مثل این شاعر زن ستا ، بستاید...؟! کو پدر و برادر و پسری که زنانگی دختر و خواهر و مادرش را بستاید؟! چطور باید این حرف ها را باور کرد؟!

 

+نزار قبانی ِ بی نظیر! کاش یا درون هر زنی ، یا کنار هر زنی یک نزار بود! 

+خواننده : کاظم الساهر