از اینجا خوشم میاد. بیشتر از جاهای دیگه... اینجا کمتر تصویری و بیشتر کلامیه... یه زمانی فقط اینجا راحت بودم چون فقط آدم کلمه و نوشتن بودم. چند روز پیش برای یه دوستی نوشتم نتونستم تماس بگیرم آخه می‌دونی من نوشتاریم خوبه!!! بعد از فرستادن پیام از خودم خوشم نیومد. از اینکه همچنان پشت خجالتی بودن قایم میشم. گوشی رو برداشتم و زنگ زدم...

اینکه اینا رو می‌نویسم شاید سطحی بنظر بیاد ولی برای من شبیه به نگاه کردن به ته چاهیه که همش فکر می‌کنم ازش بیرون اومدم اما یهو متوجه میشم دقیقا هنوز تو همون چاهم...

***

شاید لازم باشه اشاره کنم که دو هفته تو جنگ بودیم با اسراییل و آمریکا! اینکه میگم شاید لازم باشه بگم هم از اون نظره که من همش تو این ۱۲ روز از خودم می‌پرسیدم ما کی تو جنگ نبودیم؟! شخصا یادم نمیاد روزی نجنگیده باشم فقط کیفیت زخم‌هایی که دشمن می‌زد توفیر داشت وگرنه که ما همش در جنگیم...

***

از جنگ سخت‌تر و آزاردهنده‌تر بیماری دوستم بود. عبور می‌کنم از توصیفش و فقط شاکرانه میگم که به هر حال داره می‌گذره هرچند سلول سلولم درد می‌کرد تو این مدت از فکر تکرار دردهایی که من کشیدم...

***

پیشنهاد ارتقای شغلی درست درمونی بهم شد توی این هاگیر واگیر... ولی خب شرایط رفتنم نیست. دلم میخواد ولی خب با توجه به اونچه پیرامونم داره میگذره شدنی نمی‌بینم. اینم سپردم دست خدا!‌شد شد، نشد هم خدا رو شکر می‌کنم. شدیدا به این آرامش رسیدم که خدا بخواد خودش می‌چینه...! مطرح شدن پیشنهاد به خودی خود برام خوشایند بود. بقیه‌ش هم تا چه پیش آید...

***

خیلی تو مسیر دلخواه خودم دارم حرکت نمی‌کنم. دور افتادم از اون نظمی که یه دوره طولانی باهاش زندگی کردم. اون نظم و دیسیپلینی که باعث می‌شد مشتاق و یادگیرنده بمونم. چرا؟ فکر کنم بالا اشاراتی کردم. زندگی به قاعده نمی‌گذره... باید یه سامونی بدم به این وضع و اوضاع!

***

تولدمه! مناسب دیدم در پایان به این مهم اشاره کنم... :)