ای که رفته با خود دلی شکسته بردی...

 

 

چه زود نقطه گذاشتی آخر خط زندگیت علی...

 

 

از سری قوانین نانوشته در بین  آدم ها اینه؛ "ناراحتم که خوشحال تر از منی!"

اون وسیله هه که نور می تابید به درونش، صدجور و با صد زاویه میشکست و تهش نوری که ازش میزد بیرون یه رنگ دیگه بود، چی بود؟! اون منم!

حرف و رفتار و گفتار و عملکرد و ابرو بالا انداختن و متلک و شوخی و ... دیگران می تابه به من، بعد توی درونم به صد جام میخوره! و بعد میشه یه رفتاری که شبیه من نیست! شبیه اون چیزی که بهم تابیده هم نیست! یه رفتاریه که منم نمی شناسمش! و میزنه بیرون! انقد حیرت انگیزه که هم دیگران بهت زده میشن هم من! 

-----------------------------------------------------

چی میگه سروش صحت که بیایید بیشتر با هم حرف بزنید! آقا ما آزموده ایم در این شهر بخت خویس!!! من هرچی بیشتر حرف زدم کمتر فهمیده شدم. هر بار حرف زدم بیشتر قضاوت شدم. هر بار حرف زدم دیگران بیشتر برداشتای غلط و اشتباه کردن! تو جایی که حتی حرکت غیرارادی پلکت هم تعبیر و تفسیر داره، کجا میشه بی دغدغه حرف و منظورتو توضیح بدی بدون ترس از سوء برداشت. این روزا نمی دونم کدوم هورمون ، آنزیم یا هر کوفت دیگه ترشحش در من بیشتر شده که من تبدیل شدم به آدم معاشرتی تر! و متاسفانه در معاشرت با آدم ها هر روز حالم بیش از پیش میگیره!

--------------------------------------

محمود دولت آبادی بزرگ میگه : ما رو مثل عقرب بار آورده اند... من هر روز به این جمله ش فکر کنم. در طول روز هزار بار مصداقشو پیدا می کنم و...
این روزا روح و روانم زود به زود آشفته میشه... به آدم ها امیدی نیست! شاید یه گل گاو زبون بشوره ببره این آشفتگیا رو!نمیدونم، شاید...

پس تو هم کتابخون نیستی...

با دوستی که همیشه باهاش راجع به کتاب و کتابخونی حرف میزدم، رفته بودیم باغ کتاب.

بهم گفت: تو همه کتابای کتابخونه ت رو خوندی؟
گفتم : معلومه که نه! معلومه که سرعت خرید کتابم از سرعت خوندنم خیلی بیشتره!

گفت: پس تو هم کتابخون نیستی!
بدجور خجالتم داد! من از کتابای توی کتابخونه عذر میخوام