درباره manchester by the sea

شاید در زندگی بسیاری از ما احساس درد و رنج و غم و اندوه بسیار آشنا بنظر برسد ، اما در زندگی مردی به نام «لی چندلر» ، غم، درد، اندوه و رنج، یک احساس نیست بلکه سبک زندگی انتخابی است. انتخابی که قرار نیست به پایانی خوش و سعادتمندانه ختم شود. انتخابی از سر استیصال و ناتوانی هم نیست، چرا که او هنوز بقدر کافی جوان است و در گذشته نیز بسیار سرزنده بوده ! بنابراین کافی بود اراده کند تا تمام غمش را در یک گوشه پنهان کند، همانطور که «رندی» همسر سابقش با همه ی غمی که داشت، با آن کنار آمده و زندگی جدیدی را از سر گرفته بود. بنابراین لی این سبک زندگی را هوشمندانه برگزیده بود.

وقتی این فیلم را برای دیدن انتخاب کردم ، معیارم نامزدی فیلم برای اسکار بود، فکر کردم سرشار از جملات و دیالوگ های دهن پر کن باشد. اصلا اسم فیلم بنظرم بار مثبت عجیبی داشت، فکر می کردم به تماشای یک عاشقانه بنشینم. اما هیچ کدام از این ها نبود. دیالوگ ها در واقع دیالوگ نبودند،زبان بدن بودند! با خشم های پنهانی ای که کلمه نمی شدند،بلکه بازیگر بازی شان میکرد.

نمی دانم چنین فیلمی را چگونه می توان توصیف کرد ، چون خیلی واقعی بود گو اینکه لحظات معمولی یک زندگی روتین باشد که بخواهی برای کسی شرحش بدهی و به همان نسبت فیلم قدرتمندی بود دقیقا به همین دلیل که خیلی واقعی و رئال بود.

 

آنچه در ایّام پیری کم شد از نور بصر/ باعث افزونی نور بصیرت شد مرا

من نمیدونم کی، و با چه انگیزه ای 230 بار این وبلاگو ورق زده در 23 تیر ماه ، ولی خیلی ازش متشکرم. چون نشستم همه پستایی که خونده رو، خودم هم خوندم. احساس کردم چقدر توی این سال ها نوع نوشته هام عوض شده! شکل کامنت نویسی هام چقد محافظه کارانه تر شده و چقدر کلا آدم تو دار تری شدم. وقتی نوشته های قدیمی خودم رو می خونم احساس می کنم یک دختر بچه ای می نشسته این ها را تایپ می کرده که تمام پیچ و خم ها و زوایای وجودش آشکار بوده! سعی میکرده هر چه از جلوی چشمش یا از درون مغزش می گذرد را، تایپ کند و روزگار بگذراند. حالا اما آدمی است که زوایای پیدا و پنهانش را خودش هم سخت می تواند کشف کند. گاهی برای شناختن خودش کلی وقت می گذارد و نمی دانم هایش بسیار زیاده شده! سلول به سلولش علامت سوال است!

من فکر می کردم آدم ها هر چه بزرگ تر می شوند، بیشتر می دانند، و به همین جهت آدم های صبورتری هم هستند ، اما من هر چه بزرگ تر شدم بیشتر در ندانستن غرق شدم، بیشتر سکوت کردم و رفته رفته در هر اتفاقی صبوری بیشتری از خود نشان دادم. 

--------------------------

+ امروز پروژه های عملیمو ایمیل کردم به استاد و تامام...

+از امشب فیلم می بینمممممممم 

* عنوان پست بیتی از صائب تبریزی

بر سر آنم که گر ز دست برآید ، دست به کاری زنم که غصه سر آید...

توئیتر، اینستاگرام ، تلگرام ، واتس اپ ، فیسبوک همگی سرشارند از امواج منفی و آزاردهنده! البته توی بخش هایی از هر کدامشان امواج مثبتی هست که نمی توان از آن دل کند مثل حال خوب قصه های شب میرفتاح در کانال تلگرام یا مثل شر کردن حال خوشت با بقیه یا جمله زیبای کتابی که می خوانی با بقیه! یا ارتباطت با آدم هایی که در عین ناشناس بودن شناسند برایت!

بهرحال بی انصافی است از محاسن این شبکه های اجتماعی بشدت منزوی کننده نگفتن!
بگذریم... نقل موج منفی بود و حال بدی که توام است با محاسنشان... سالها پیش آهسته آهسته آمدند و جزیی از ما شدند. هیجان زده به آغوش کشیدیمشان و بی رحمانه تکه تکه مان کردند. با حجم وسیعی از اخبار که شاید از هزار یکیش به کار ما نمی آمد! حالا طوری عادت کرده ایم به این اخبار بی ارزش که صبح مان را با براشینگ فلان کسک آغاز می کنیم و شبمان را با شاپینگ آن یکی تمام! از شام و ناهار فلان آدم در فلان جای دنیا باخبریم اما از دل هم خانه ای هامان نه!

راستش من با این همه کلمه و سر و صداهایی که از پس برخورد کلمات با هم به گوشم میرسد حسابی آزرده ام. سرم سنگین شده از هجوم لحظه به لحظه ی این همه تصویر که حکایت از عقده گشایی های عجیب و غریب مان دارد.

می خواهم تا چند روز آینده که قرار است متولد بشوم ، حسابی مغزم را از این آشفتگی ها خلوت کنم.

 

بی خبری، خوش خبری است...

هوای آینده برای من هیچ وقت تا این حد مه آلود نبوده!
حال همه ی جهان بد است یا فقط من تا این اندازه نگرانم؟! نمی دانم...

شاید یک روز که دور نیست جهان را با همه دغدغه ها، پریشانی ها و اتفاقات ناگوارش با فشردن دکمه off گوشی ام به پایان برسانم و بروم سراغ خودم! بروم خیال بهم ببافم که زندگی زیبایی های خودش را هنوز دارد.

شاید همین فردا...

تابستون دلبرم از راه رسید

تابستون و میوه های دلبر و تفریح و مسافرت و کتاب و نقاشی و شب بیداری برای فیلم دیدن و خواب صبح تا لنگ ظهر و ...
وای مگه داریم از این بهتر؟!

-----------------------------------------

بالاخره امتحانات تموم شد و از اراک تنگ دلگیر لعنتی برگشتم به اهواز قشنگ و دوست داشتنی با همه بی آبیا و بی هواییاش! اومدم خونه و دویدم که اتاقمو بغل کنم. یکی یکی کتابامو بو کشیدم، عکسای روی دیوار اتاقمو با دقت نگاه کردم و در کمد لباسمو باز کردم و دیگه نگم بعدشو که همه لباسام ریخت جلو پام و گند زد به این فضای خیلی رمانتیک عشق بازی من و اتاقم :)))))))

هیچی دیگه! الان دارم لباسامو تا می کنم میذارم تو کمد و دلم عجیب هوای اراک و زندگی شلخته خوابگاهی رو کرده!

از دلسوزی های گربه نره و روباه مکار تا دلخوشی به پینوکیوی خالی بند

شاید اگه ایران صعود می کرد این پست کاملا ورزشی میشد و اصن عنوان پست می شد مثلا "چطوری کریسسسس؟ " اما خب متاسفانه بخت با ما یار نبود و نشد که بشه و دیگه راستش حوصله حسرت خوردن برای فوتبالمون رو ندارم اصلا. همین که آلمان حذف شد دلداری خوبی بود! [الکی مثلا ما و آلمان با هم صنمی داشتیم از قبل :))))] 

بپردازیم به باقی قضایای مملکت! به گیر و گرفت های این روز های ایران! به دلار ! به دلسوزی ها و ترحم های عجیب و غریب نتانیاهو و ترامپ برای ملت سختی کشیده ایران! به گربه نره و روباه مکار! 

از اونور هم گرفتار شدیم با این پینوکیوی خالی بند که هی میگه ما پای وعده هامون هستیم. آقا یکی به ایشون بگه یه دور مناظراتش رو تماشا کنه ببینه چه قولی داده اصن! دیگه کجا دماغتو قایم کنیم و هی الکی بگیم نه دروغ نمیگه ، خالی نمیبنده ، قمپز در نمیکنه! د آخه پینوکیو بخدا تو مسلمون نیستی :)))))