درست نیمه‌ی نیمه‌ی سال هیچه (00/6/15) صبح با حال خوبی بیدار شدم، ظهر استرس عجیب، عصر غمی درخور و شب بخاطر برد تیم ملی سرخوش و بعدش با پیام استاد که پاشو برو دنبال کارای فارغ‌التحصیلیت روزم رو به آخر رسوندم. بعدش با چندتا از بچه‌های ارشد خاطره بازی کردیم و خندیدیم و حالا دم‌دمای صبح شده و نه خوشحالم، نه غمگین... فقط چشمامو دوختم به توییتر و هی اسکرول می‌کنم و هر توییتی می‌بینم لایک می‌کنم و رد میشم...

زندگی احمقانه‌ی عجیبیه! احساساتم عمق ندارن... همه چیز کسالت‌بار شده و تهوع‌آور...