۱- داشتم به این فکر می‌کردم که وقتی معلم بودم، هم مطالعه‌م بیشتر بود، هم خلاقیتم... و از همه مهم‌تر بقول احسانو خلوت پت و پهنی داشتم برای غرق شدن! دیشب خواب آشفته‌ای داشتم. جوری که بعد از سال‌ها نصف شب آیه الکرسی خوندم و از دور فوت کردم به اعضای خانواده‌م. کاریه که خیلی ساله نکردم. بعدش خوابم برد، خواب نسبتا آرام‌تری بود اما باز هم راحت راحت نبود. دوباره بیدار شدم و توی خواب و بیداری فکر کردم صبح که بیدار شدم سعی کنم آدم بهتری باشم. دوباره غرق خواب شدم و دوباره با این فکر که بالاخره برم سراغ تذهیب یا دوباره تصویرسازی رو از سر بگیرم بیدار شدم. خوابم برد و دوباره از فکر اینکه هنوز نتونستم برای سرگروه‌های آموزشی جلسه‌ای برگزار کنم بیدار شدم و یادم اومد که جلسه تخصصی مدیران چی پس؟! گوشی رو از زیر تخت بیرون کشیدم و نوشتم جلسه مدیران، جلسه سرگروه‌ها (شرح وظایف)، تصویرسازی/تذهیب؟! و گوشی رو گذاشتم کنار و این بار خوابم برد تا حول و حوش ۸ صبح!
۲- بیدار شدم و نشستم پای لپ‌تاپ! داشتم به لیستی که دیشب بی‌خوابم کرده بود دقیق‌تر فکر می‌کردم و برنامه‌ریزی می‌کردم. دوباره ایده نشریه الکترونیک توی سرم چرخید و نوشتمش. یهو یاد مجلات رشد افتادم، سایت رشد رو باز کردم و یکی دو تا از مجله‌هاشو دانلود کردم. سمیرا تماس گرفت، دوباره یه تحلیل کوتاهی از اتفاقات اخیر اداره داشتیم و یه کم اداره رو شخم زدیم و بعد که قطع کرد دوباره رفتم سراغ کارهام.

۳- دارم فکر می‌کنم یه کاری رو برای خلوت خودم در نظر بگیرم. قبلا نقاشی کمکم می‌کرد که ذهنمو آزاد کنم. الان بنظرم تذهیب گزینه‌ی خوبی باشه. نمی‌دونم چقدر توش استعداد دارم. وسیله‌هاشم ندارم ولی با همین کاغذ و قلم و مدادرنگی میشه انجامش داد. خلوت داشتن و نوشتن دو تا کاریه که وقتی انجامشون نمیدم دچار کلافگی و حس سردرگمی میشم.

۴- دیروز مثل همیشه داشتم فالویینگمو سبک می‌کردم. توی پیچ حسام ایپکچی یادم اومد منم عاشق اینم که روی بعضی کلمه‌ها مکث کنم. کلا از مکث کردن و شتاب نکردن خوشم میاد. یه تایم طولانی توی پیج حسام بودم بعد رفتم یه ۲۰-۳۰ تا پیج رو آنفالو کردم. نمی‌دونم اینستاگرام کجا ازم برای جن و دعانویس واچ‌تایم گرفته که جدیدا توی اکسپلورم این پستا رو می‌بینم. ولی یه پستی دیدم خیلی خندیدم. خانمه می‌گفت جن عاشق دارم. آخه خانم عزیزم؟!!! شما مغز معیوب داری بنظرم... جن عاشق چیه؟!

۵- انقدر اینستاگردی می‌کنم دیگه طولانی‌ترین تایم توجهم رسیده به ۳ دقیقه! خیلی وقت بود که حواسم به این موضوع بود. برای همین بدون اپ و برنامه دوباره گوشی رو میندازم تو سطل بی‌توجهی. یادش بخیر یه زمانی ۴ ساعت فیلم بربادرفته یا دکتر ژیواگو رو جوری دیدم که حتی وسطش نرفتم دستشویی! در این حد متمرکز بودم. باید برگردم به دوران اوج...!

۶- نشستم با چت gpt راجع به چند موضوع مشورت کردم. به بعضی پیشنهاداتش غش‌غش خندیدم. البته بعد که بهش شرایط فرهنگی‌مون رو توضیح دادم خودشم باهام خندید. درسته راهکارای سطحی داد ولی اوقاتم باهاش خوش شد. لابلای حرفا به این شعر عطار رسیدیم که:

تو پای به راه در نه و هیچ مپرس
خود راه بگویدت که چون باید رفت

۷- دیروز احسانو یه عبارت گفت به گوشم خوش اومد: دستاوردهای هرز! حیفم اومد ننویسمش... عمیق و قابل تامله!