قدیما توی این روزا یه عالمه آرزو داشتم که دعا کنم برای اجابتش... الان خالی خالی‌ام از آرزو... انگار هیچی نمیخوام... انگار برای خواستن اشتیاقی ندارم... نه که شوق زندگی نباشه! هست! ولی شور خواستن نیست. نشستم در شب میلاد منجی عالم موزیک ویدیوهای نانسی رو نگاه کردم. یادم اومد چه شور و حرارتی بود اون موقع‌ها... یادم اومد ما هم بهاری داشتیم...

دیگه در حد توک زدن به خاطرات حوصله می‌کنم زندگی رو، نه بیشتر! دیگه حتی رویای آینده اونقد قوی نیست که شوقی در من ایجاد کنه! کاش این بهار بشوره بهارای قبلی رو...

خدا رو شکر ۴۰۲ شروع شفا بود، کاشکی پایانش شفا باشه باز...
ولادت‌ها و شهادت‌ها دیگه زبونمو وانمیدارن به دعایی، ذکری یا زمزمه‌ای! دیگه نگاهم به آسمون و ماه توی آسمون خیره نمیشه... اما بارون امشب بارونیم کرده... حالا که ولادته بعد نود و بوقی مام یه آرزو می‌کنیم تا بلکه صاحب این شب آمین بگه...

خدایا مشتاقیم به دیدارش...