خیلی وقته اینجا چیزی ننوشتم. خیلی وقته که جز گاه و بی‌گاه‌های توییتری هیچ جا چیزی ننوشتم. دلیلش اینه که نشستم چند بار چیزایی که قبلا نوشته بودم رو خوندم و فهمیدم که چه خوب مزخرف می‌گفتم دیگه با خودم صداقت پیشه کردم. گفتم ببین دختر جان اگه دانش کافی برای حرف زدن نداری، لااقل شعور حرف نزدن داشته باش... بیا پایین بابا، سرمون درد گرفت :)))

نه بابا الکی گفتم. اصن صحبت شعور و سواد و اینا نیست. در مسیر رشدم... بعله بعله! رشد! :))

بعد از فراغت از تحصیل گفتم به خودت بیا زن! یه کاری بکن! یه پیشرفتی کن! یه حرکتی بزن! چرا هر کاری می‌کنی بعنوان یه دختر مجرد از متاهلا جلوتر نیستی!!(چیزی که مدام در همه جا بهم یادآوری میشه)(تو که مجردی و زهر هلاهل ) اصن این متاهلا چطور اینقد همه جا هستن! کافه میری هستن، جشن میری هستن، اینستاگرام میری هستن، توییتر میری هستن، دانشگاه میری هستن، زایشگاه میری هستن، سر کار میری هستن، مادرای خوبی هم هستن، باشگاه میری هستن، آرایشگاه میری هستن، کلاب هاوس میری هستن، دوره های آشپزی، عروسک‌سازی، زبان، فنگ‌شویی، دکتر هلاکویی، عکاسی ، طراحی، خیاطی رو هم یا رفتن یا دارن میرن...در کنار همه اینا یه آنلاین‌شاپ هم زدن که هم فاله هم تماشا

بعد من کجاها هستم؟ تو اتاقم فیلم می‌بینم، توی یوتیوب می‌چرخم، پادکست علی بندری گوش میدم.

هیچی دیگه گفتم اینجوری نمیشه! چرا تو اینقدر فعال نباشی؟ چرا تو با این همه توانمندی هیچ کاری نمی‌کنی؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟ که یهو وسط چرا چرا کردنم ندایی آمد که چون تو میعادی! گفتم ایول! پ دیگه برم بی عذاب وجدان توی یوتیوب بچرخم! نداهه گفت آره برو ولی... میگم قبلا توهم هم میزدی، کم کار شدیا! گفتم پیر شدم دُز توهمم اومده پایین! گفت ای بابا!

و ناگهان رفت...

 

خوشحالم که اینجا خواننده‌ای جز من نداره واقعا! با این پایان‌بندی مسخره‌م :))))