لای کلمه ها، توی کتابا، توی صفحات مجله، میون کپشنای اینستاگرام! هر وقت حالم بده میرم لای اینا قایم میشم. خودمو با کلمه ها در میون میذارم، و بعد ته تهش میفهمم هیچی مث سکوت و سردرد و پیشونی داغ و نبضی که پس کله م تند تند میزنه نمی تونه آرومم کنه... نه لاک زدن ناخنا ، نه بافتن موها ، نه رنگ کردن طرح ها و نقش ها با مداد رنگی ، نه هیچ چیز وسوسه کننده دیگه ای نمیتونه حواسمو پرت کنه از خودم...

مغزم هی پر و خالی میشه از کلمه! هیچ کدومش هم به درد نمیخوره! کلمه هام خسته ن! نای حرف زدن ندارن! کلمه هام با مفهومی که می خوان منتقل کنن بیگانه ن! اینه که دمشون رو میذارن روی کولشون و از راهی که اومدن بر میگردن! چه کلمه های سر به راهی! کاش منم به جای بازی دادن خودم و کلمات، از راهی که اومدم بر میگشتم... کاش راهی بود! رو به جلو یا عقب ، فرقی نمی کنه... زندگی خیلی وقیح تر و خبیث تر و کریه تر از چیزیه که فکرشو میکردم...

 

*دلم عجیب گرفته! و هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف نمی رهاند و فکر می کنم که این ترنم موزون حزن تا به ابد شنیده خواهد شد...