چند اپیزودی...
البته این اتفاقات طبیعیه. هر بار که اینجوری به خودم می پیچم پشت بندش اتفاقات خوبی میفته!
-----------------------
چند ساله که مهم ترین و بهترین کتاب هایی رو که دوست داشتم داشته باشم، رو تقریبا ماه به ماه میخرم و میذارم توی کتابخونه و شروع میکنم به خوندنشون.(طبیعیه که سرعت مطالعه م خیلی کمتر از سرعت خرید کتاب باشه) و در نهایت حالا من صاحب یک کتابخونه ی خیلی با ارزشم(در حد خودم). یه بخشی از کتاب ملت عشق ، اونجا که جناب شمس میاد و تمام کتاب های مورد علاقه مولانا رو میریزه توی حوض آب چیزیه که تقریبا هر روز بهش فکر می کنم و به این فکر می کنم اگه یه نفر (ولو اینکه به اندازه مولانا مریدش باشم) بیاد و با کتاب هام چنین کاری بکنه من چه حالی پیدا می کنم و بعد چشامو می بندم و میگم که نههههه ایشالله هیشکی همچین کاری با کتابای من نمیکنه!
-------------------------------------------
الان توی اینستاگرام به یه پیجی برخوردم که توی بیو نوشته بود مینیمالیست و بعد فهمیدم که علاوه بر اینکه یه سبک ادبیه، یه سبک زندگی هم هست و بعد با یه سرچ کوچولو متوجه شدم چی هست و به این جمله رسیدم :
«من دیگر آن احساس سنگینِ زیرِ بارِ وسایل و چیزها بودن را ندارم»
این از اون جمله هاییه که من خیلی دوست دارم تجربه و زندگیش کنم. هیچ ربطی به اون کتابایی که اون بالا راجع بهش گفتم نداره! اصولا من از هر چیزی صد نوعشو میخرم فقط چون دوست دارم. احساس کردم این سبک زندگی رو باید تمرین و توی زندگیم پیاده کنم.