بر سر آنم که گر ز دست برآید ، دست به کاری زنم که غصه سر آید...
بهرحال بی انصافی است از محاسن این شبکه های اجتماعی بشدت منزوی کننده نگفتن!
بگذریم... نقل موج منفی بود و حال بدی که توام است با محاسنشان... سالها پیش آهسته آهسته آمدند و جزیی از ما شدند. هیجان زده به آغوش کشیدیمشان و بی رحمانه تکه تکه مان کردند. با حجم وسیعی از اخبار که شاید از هزار یکیش به کار ما نمی آمد! حالا طوری عادت کرده ایم به این اخبار بی ارزش که صبح مان را با براشینگ فلان کسک آغاز می کنیم و شبمان را با شاپینگ آن یکی تمام! از شام و ناهار فلان آدم در فلان جای دنیا باخبریم اما از دل هم خانه ای هامان نه!
راستش من با این همه کلمه و سر و صداهایی که از پس برخورد کلمات با هم به گوشم میرسد حسابی آزرده ام. سرم سنگین شده از هجوم لحظه به لحظه ی این همه تصویر که حکایت از عقده گشایی های عجیب و غریب مان دارد.
می خواهم تا چند روز آینده که قرار است متولد بشوم ، حسابی مغزم را از این آشفتگی ها خلوت کنم.