یه وقتی یه چیزی رو بدون داشتن هیچ درکی شروع و تمام می کنی. یک آن! یک نگاه! میشه خط تقسیم زندگیت! بعدش شبیه نفرین شده ها زندگی می کنی! «کاش!» میشه کلمه جاریِ هر روز و هر شبت! ولی همه چی از دست رفته! تو موندی و یه فکر خام، یه حرف نزده، یه خیال خام!

همه عمرتو با این خیال خام میگذرونی! به این کارت میگی وفاداری! وفاداری به فکر خامت، به حرف نزده ات ، به کلوم نشنفته ت، به احساس زخمی ات... بزرگ و بزرگتر می شی! هیچی عوض نمیشه! هنوزم اون نگاه، خط تقسیم زندگیته! حالا «کاش» هات شده «آه» هات...! شده بغض های فرو خورده ت! شده حسرت هات...!

مچاله میشی تو دل خودت! آه و بغض و حسرت رو یکجا هورت می کشی از فنجون چایی که شده سنگ صبورت و بعدش تلخیشو با یه حبه قند جبران می کنی و نفس عمیق میکشی که گور بابای زندگی...

آره... گور بابای زندگی...