<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>واژه های پـاپَـــتی</title>
<link>https://miadkazemi.blogfa.com</link>
<description>خوزمرگــــــــــان سابق</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 29 Jul 2025 16:27:00 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>در مذمت مقبول بودن</title>
<link>https://miadkazemi.blogfa.com/post/531</link>
<description>معلم که بودم بچه‌هام موقع نوشتن املا بعد از نوشتن هر کلمه ازم میخواستن نوشته‌شون رو ببینم و درستیش رو تایید کنم. ادامه دادن املاشون به تایید من کاملا ربط داشت و اگه نمی‌رفتم بالا سرشون و تایید نمی‌کردم که درسته نمی‌رفتن کلمه بعدی و تا آخر املا درگیر همون کلمه اول بودن که آیا درسته یا نه؟! مقبول بودن دقیقا همینقدر فلج‌کننده‌ست و می‌تونه ادامه دادن رو برات غیر ممکن کنه! تا مطمئن نباشی که مقبول دیگری یا دیگران هستی گام بعدی رو بر نمی‌داری و اگه برداری ذهن و</description>
<pubDate>Tue, 29 Jul 2025 16:27:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>miadkazemi</dc:creator>
<guid>miadkazemi.blogfa.com/post/531</guid>
</item>
<item>
<title>چند خط از یک زندگی معمولی</title>
<link>https://miadkazemi.blogfa.com/post/530</link>
<description>از اینجا خوشم میاد. بیشتر از جاهای دیگه... اینجا کمتر تصویری و بیشتر کلامیه... یه زمانی فقط اینجا راحت بودم چون فقط آدم کلمه و نوشتن بودم. چند روز پیش برای یه دوستی نوشتم نتونستم تماس بگیرم آخه می‌دونی من نوشتاریم خوبه!!! بعد از فرستادن پیام از خودم خوشم نیومد. از اینکه همچنان پشت خجالتی بودن قایم میشم. گوشی رو برداشتم و زنگ زدم... اینکه اینا رو می‌نویسم شاید سطحی بنظر بیاد ولی برای من شبیه به نگاه کردن به ته چاهیه که همش فکر می‌کنم ازش بیرون اومدم اما یهو</description>
<pubDate>Mon, 07 Jul 2025 16:22:44 +0330</pubDate>
<dc:creator>miadkazemi</dc:creator>
<guid>miadkazemi.blogfa.com/post/530</guid>
</item>
<item>
<title>هرزنامه</title>
<link>https://miadkazemi.blogfa.com/post/529</link>
<description>۱- داشتم به این فکر می‌کردم که وقتی معلم بودم، هم مطالعه‌م بیشتر بود، هم خلاقیتم... و از همه مهم‌تر بقول احسانو خلوت پت و پهنی داشتم برای غرق شدن! دیشب خواب آشفته‌ای داشتم. جوری که بعد از سال‌ها نصف شب آیه الکرسی خوندم و از دور فوت کردم به اعضای خانواده‌م. کاریه که خیلی ساله نکردم. بعدش خوابم برد، خواب نسبتا آرام‌تری بود اما باز هم راحت راحت نبود. دوباره بیدار شدم و توی خواب و بیداری فکر کردم صبح که بیدار شدم سعی کنم آدم بهتری باشم.</description>
<pubDate>Fri, 17 Jan 2025 10:55:53 +0330</pubDate>
<dc:creator>miadkazemi</dc:creator>
<guid>miadkazemi.blogfa.com/post/529</guid>
</item>
<item>
<title>شرپا؛ پیمودن برای خویشتن...</title>
<link>https://miadkazemi.blogfa.com/post/528</link>
<description>دیروز بعد از مدت‌ها نشستم و اکنون را دیدم. و باز مثل همیشه، احسان با ذهن قصه‌سازش، با آن لهجه‌ی گرم و آرامش، و با نگاه خیره‌اش به لحظه‌های ساده‌ای که انگار کسی جز او نمی‌تواند اهمیتشان را ببیند، مرا به دنیایی دیگر برد. قصه‌اش این بار از نپال آغاز شد، از سفری به بلندای اورست. از شرپاها گفت؛ از آن راه‌بلدان بی‌نام‌ونشان که دوش به دوش کوه، صبور و بی‌ادعا، بار سنگین آرزوهای دیگران را به دوش می‌کشند. گفت از شرپایی که شش بار اورست را فتح کرده بود؛ از جایی که</description>
<pubDate>Thu, 16 Jan 2025 08:36:02 +0330</pubDate>
<dc:creator>miadkazemi</dc:creator>
<guid>miadkazemi.blogfa.com/post/528</guid>
</item>
<item>
<title>آی ستاره آی ستاره... بی تو شب نوری نداره</title>
<link>https://miadkazemi.blogfa.com/post/527</link>
<description>وسط یه عالمه کار دلم نیومد ننویسم چقدر آسمون امشب قشنگ و پرستاره و رویاییه! این طرف آسمون ابرا از جلوی ماه رد میشن و تو کل آسمون یه عالمه ستاره چشمک زن پخشه! چقدددد قشنگ بود. انقد سرمو بالا گرفتم که الان گردنم درد میکنه!‌کاش می‌شد مثل قدیم تو حیاط یا بالا پشت‌بوم بخوابیم... خدایا یادم نمیاد کی آخرین بار ستاره تو آسمون دیدم. خیلی از دیدن ستاره‌ها هیجان زده شدم... ممنونم که دوباره فرصت دیدن آسمون شب به این زیبایی رو دادی...</description>
<pubDate>Tue, 12 Nov 2024 21:36:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>miadkazemi</dc:creator>
<guid>miadkazemi.blogfa.com/post/527</guid>
</item>
<item>
<title>آپدیت</title>
<link>https://miadkazemi.blogfa.com/post/526</link>
<description>پروفایل مدیر وبلاگ رو ویرایش کردم. این چیزای جدیدی که نوشتم خیلی بهتره! مینیمال و نزدیک به خودم. مخصوصا سه‌گانه بیفور</description>
<pubDate>Thu, 10 Oct 2024 18:05:47 +0330</pubDate>
<dc:creator>miadkazemi</dc:creator>
<guid>miadkazemi.blogfa.com/post/526</guid>
</item>
<item>
<title>صداش...</title>
<link>https://miadkazemi.blogfa.com/post/525</link>
<description>دلهره‌م کم شد. صداشو شنیدم... حالم خوبه ولی همچنان مشتاقم به دیدارش... 23 اردیبهشت 03</description>
<pubDate>Sun, 12 May 2024 08:42:01 +0330</pubDate>
<dc:creator>miadkazemi</dc:creator>
<guid>miadkazemi.blogfa.com/post/525</guid>
</item>
<item>
<title>این قسمت: کارشناس مردمی :))</title>
<link>https://miadkazemi.blogfa.com/post/524</link>
<description>اوائل که اومده بودم اداره، هم من، هم همکارم جدید بودیم و خب طبعا مدیران و همکاران رو از والدین تشخیص نمی‌دادیم. بنابراین هر کس از در اتاق ما میومد تو دوتایی به احترامش بلند می‌شدیم و سلام گرمی می‌کردیم. یه بار به همکارم گفتم سمیرا فکر کنم پایان سال از ما به‌عنوان مردمی‌ترین کارشناسان اداره تقدیر بشه چون هیچکی به اندازه ما برای ارباب رجوع بلند نمیشه :)))) فکر می‌کنم همه آدما (از جمله خود من، قبل از ورود به اداره) از انجام کارهای اداری، بخاطر خشک بودن برخورد</description>
<pubDate>Tue, 16 Apr 2024 07:51:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>miadkazemi</dc:creator>
<guid>miadkazemi.blogfa.com/post/524</guid>
</item>
<item>
<title>مشتاقیم به دیدار</title>
<link>https://miadkazemi.blogfa.com/post/523</link>
<description>قدیما توی این روزا یه عالمه آرزو داشتم که دعا کنم برای اجابتش... الان خالی خالی‌ام از آرزو... انگار هیچی نمیخوام... انگار برای خواستن اشتیاقی ندارم... نه که شوق زندگی نباشه! هست! ولی شور خواستن نیست. نشستم در شب میلاد منجی عالم موزیک ویدیوهای نانسی رو نگاه کردم. یادم اومد چه شور و حرارتی بود اون موقع‌ها... یادم اومد ما هم بهاری داشتیم... دیگه در حد توک زدن به خاطرات حوصله می‌کنم زندگی رو، نه بیشتر! دیگه حتی رویای آینده اونقد قوی نیست که شوقی در من ایجاد</description>
<pubDate>Sat, 24 Feb 2024 18:28:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>miadkazemi</dc:creator>
<guid>miadkazemi.blogfa.com/post/523</guid>
</item>
<item>
<title>نوشتن</title>
<link>https://miadkazemi.blogfa.com/post/521</link>
<description>از وقتی شروع کردم به ننوشتن، کلافگی‌ها و خستگی‌هام بیشتر شده! بجاش زیاد سرچ می‌کنم. کمتر می‌خونم بیشتر می‌خرم و دانلود می‌کنم. از وقتی از گفتن مشکلاتم فاکتور گرفتم، دیگه از خوشحالیامم حرفی نزدم. مثلا هیچ‌جا ننوشتم پریشب ماشین خریدم، همون‌طور که ننوشتم دو روز قبلش توی فرودگاه از حال رفتم... داره تبدیل به عادت میشه و از این بابت اصلا خوشحال نیستم. می‌خوام یه چیزی رو ولی اینجا بنویسم و یادم بمونه که یه رمان رو شروع کردم به نوشتن، که خیلی وقت بود توی ذهنم</description>
<pubDate>Wed, 26 Jul 2023 13:00:17 +0330</pubDate>
<dc:creator>miadkazemi</dc:creator>
<guid>miadkazemi.blogfa.com/post/521</guid>
</item>
</channel>
</rss>
